تبليغاتX
دل من بادل تو هردو بيزار از اين فاصلهاست<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<Free Image Hosting at allyoucanupload.com
حرفهای دلتنگی
 
تو اون شام مهتاب كنارم نشستي

عجب شاخه گل وار به پايم شكستي

قلم زد نگاهت به نقش آفريني

كه صورت گري را نبود اين چنيني

پري زاد عشقو مه آسا كشيدي

خدا را به شور تماشا كشيدي

تو دونسته بودي چه خوش باورم من

شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من

تا گفتم كي هستي تو گفتي يه بيتاب

تاگفتم دلت كو تو گفتي كه درياب

قسم خوردي بر ما كه عاشق تريني

تو يك جمع عاشق تو صادق تريني

همون لحظه ابري رخ ماهو آشفت

به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاري از اون لحظه ناب

كه معراج دل بود به درگاه مهتاب

درون در گه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به يادت شكستم

تو از اين شكستن خبر داري يا نه

هنوز شور عشقو به سر داري يا نه

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داري 

من اون ماهو دادم به تو يادگاري

|+| نوشته شده توسط شیما در جمعه بیستم دی 1387  |
 
چند روزه حالت تهوع لعنتی دست از سرم بر نمی داره

به همه چی آلرژی دارم .میخوام همه چی و بالا بیارم

همه زندگیمو

از اولش تا الان

تمام این چند سال و

این روزای سخت که داره داغونم میکنه

این تیشه هایی که داره ریشمو قطع میکنه

درد هر ضربه بی اختیار داد مو در میاره...

چرا بارون نمیاد ...

دلم می خواد برم زیر بارون گریه کنم

بارون غم دلمو بشوره تا هیچکی نفهمه من چجوری زنده ام

آخ که اگه یکم دوستم داشتی..

آخ اگه یادت میومد یه بنده ای تو این غربت فقط تو رو داره...

آخ اگه...

 

Image and video hosting by TinyPic
|+| نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  |
 


دل من حالش خوشه اصلا بلد نيست بگيره
ولي خيلي تنگ ميشه گاهي ميترسم بميره

اما با هم به خودش ميادو سوسو ميزنه
با حيات خلوتش سينمو جارو ميزنه

ميگمش تا كي ميخواي عاشق بشيوبشكني
به روي خودش نمياره ميپرسه با مني

با كيم با تو يك عاشق پيشه سر به هوا
با تو ديونه در به در بي سرو پا

با تو كه هر چي دارم ميكشم از دست تو
با تو كه هر جا ميرم مسير دربست تو

كي ميخواي دست از سره آبروي من برداري
كي ميخواي عقلي كه دزديدي سر جاش بذاري

كي ميخواي بزرگ بشي سنگين بشيني سر جات
سر به راه بشيو دنيا رو نزاري زير پات

Image and video hosting by TinyPic

|+| نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  |
 تورو دوست دارم زیاد پس نگو دلت میاد منو تنها بذاری
برای شیمای عزیزم واسه خودم واسه تمام وجودم...

 

تورو دوست دارم زیاد....

                                          پس نگو دلت میاد منو تنها بذاری...

توی آخرین وداع وقتی دورم از همه

                                              چه صبورم ای خدا....

دیگه وقت رفتنه....

تورو میسپارم به خاک...
تورو میسپارم به عشق...

برو با ستاره ها

تورو دوست دارم....

 مثل حس دوباره تولدت

تو رو دوست دارم....

وقتی میگذری همیشه  از خودت

تو رو دوست دارم....

 مثل خواب خوب  بچگی

بغلت میگیرم و میمیرم به سادگی

تورو دوست دارم....

 مثل دلتنگیهای وقت سفر

تورو دوست دارم ...

مثل حس لطیف وقت سحر

مثل کودکی تو رو بغل می گیرم ...

 و این دل غریبم و میسپارم به خاک......

 

Image and video hosting by TinyPic

|+| نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387  |
 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
"   ......و این منم
          زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمنک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی "

 این منم با دستانی پینه بسته از رنج روزگار و پاهانی ناتوان از تحمل بار سنگین زندگی...

و چه گذشت بر من پس از رفتنت

آنگاه که دستانم گرمی دستانت را نداشت و اشکهایم جایی برای آرمیدن..

"زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است "

تا تولد این جسم خسته زمانی نمانده است

فصل سرد.. فصل تنهایی..فصل تولد

عاشقانه بازوان خود را در آغوش می کشم و سرم را از سرما میان زانوانم قرار می دهم

به تو می اندیشم

به این همه شقاوت و بی رحمی

به این گوشهایی که هیچگاه صدای خسته و ناله های غمناک مرا نشنید..

من تنهام..

تنها بدون تو..

"و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت "

این روزها بار ها و بار ها به این می اندیشم و لحظه غنوایدن خود را در خاک سرد فصل تولد تجسم می کنم ..

و این منم که باز به تلنگوری از روزگار بیدار و زندگی را از نو باز می گیرم..

"من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق ...."

|+| نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387  |
 باید تورو پیدا کنم
باید تورو پیدا کنم

شاید هنوزم دیر نیست...

تو ساده دل کندی ولی  تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی  بازم منو خط می زنی

باید تورو پیدا کنم  تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم ازاین شهر سرد   این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

عطر تنت از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر  نشی

راضی به با من بودنت حتا ازبن کمتر نشی

پیدات کنم حتا اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو 

احساسمو باور کنی......

|+| نوشته شده توسط شیما در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 و باز تنهايي
.......

و باز تنهايي، يك تنهايي تمام نشدني و دنباله دار، موریانه ای که آدم را تا ته میجود.......

 

و من و او زندگی را خسته تر از همیشه ادامه میدهیم

دوستی میگفت این تقدیر است و من باز میان تقدیر و اعتقادات خود با  تفکرات بدست آمده درگیرم

و هنوز هیچ جوابی برای سوالم نمی یابم..

به کدامبن گناه؟؟

 

اکنون که تو آرام به زندگیت ادامه میدهی و شاید هر از چند گاهی به گذشته نگاهی انداخته و لبخندی بر لب  بنشانی و شاید هم نه...

من اینجا میان تمام سیاهیهایی که بند بندش تمام تنم را می خورد و رد آن، یادگاریهای عمیقی در جانم به یادگار گذاشته ، چشم انتظار تو ام..

انتظار دستهای مهربانی که گرمای آن هنوز کف دستانم را به گریه مینشاند...

 

شب است و من و بالش و گریه های همیشگی....

 

تو رو دوست دارم زیاد.... نگو پس دلت میاد منو تنهام بذاری......

توی آخرین وداع، وقتی دورم از همه... چه صبورم ای خدا. ..دیگه وقت رفتنه ...

تو رو میسپارم به خاک ...

تورو میسپارم به عشق....

برو با ستاره ها.....

تو رو دوست دارم.... مثل حس دوباره تولدت ...تو رو دوست دارم ... وقتی میگذری همیشه از خودت...

تو رو دوست دارم...مثل خواب خوب بچگی ..بغلت میگیرم و میمیرم به سادگی

تو رو دوست دارم.... مثل دلتنگیهای وقت سفر..تو رو دوست دارم ... مثل حس لطیف وقت سحر...

مثل کودکی... توی بغلت میگیرمو...    این دل غریبمو میسپارم به خاک......

|+| نوشته شده توسط شیما در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 بیگانه شمردند مرا در وطن خویش ....

مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم

مستانه در این گوشه ی میخانه بمیرم

درویشم و بگذار قلندر منشانه

کاکل همه افشانه به سر شانه بمیرم

من در یتیمم، صدفم سینه ی دریاست

بگذار یتیمانه و دردانه بمیرم

بیگانه شمردند مرا در وطن خویش

تا بی وطن و از همه بیگانه بمیرم

سرباز جهادم من و از جبهه ی احرار

انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم

من بلبل عشاق به دامی نشوم رام

در دام تو هم بی طمع دانه بمیرم

در زندگی افسانه در همه آفاق

بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم...

 

 این غده سرطانی دوباره عود کرده ...این روزها خیلی سخت نفس          می کشم..

ای کاش میدونستم و میتونستم

خیلی سخته تنها ..اینجا...بدون هیچ آشنا

به چه گناهی تقاص خوشی پدر را دادن؟؟؟

هیچ وقت نفهمیدم چرا ...

|+| نوشته شده توسط شیما در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 
نمی دونم چرا با من اینکار و می کنی ...

چقدر خوب می شد اگه می گفتی کدوم گناه مسبب چنین برزخه

من تموم شدم و خودت خوب  میدونی ..جسم بی روح من خیلی سرد تر از اینهاست که بخوای گرمش کنی...

دیگه تموم شدم ...

سوختم....

ریختم....

گامهای خسته من دیگه نای رفتن نداره...

آرزو می کنم  دیگه هیچ طلوعی و نبینم...ای کاش آخرین آرزوم و بر آورده می کردی ...

 

|+| نوشته شده توسط شیما در شنبه ششم بهمن 1386  |
 

.......دلم تنگه ...بد تنگه...


هم اتاقی
هم اتاقی
هم اتاقی برو طبیب دل بیمارم رو بیار
بهش بگو عاشقش غریبه
مرده از رنج  انتظار
هم اتاقی
هم اتاقی
هم اتاقی برس به دادم
اونی که دل و دینم رو برده
خیلی وقته نکرده یادم


با زبونه بى زبونى امگو نى با وفاتر از مو
ولی تو حرف مو اوتنفهمى
رفتش و بى وفایى اوتكو
تك ستاره نامحربونش تو نه مول مو
مول آسمونش
مزه تو تا سحر بیدارم
تى وجودم معنى خونش

 

|+| نوشته شده توسط شیما در شنبه ششم بهمن 1386  |
 
 
بالا